تبليغاتX
پت ومت از نوع سمپاديش!!! پت ومت از نوع سمپاديش!!!

درباره ی ما


سلام.من و مت خواستيم يه دفتر خاطرات آنلاين داشته باشيم.تقديم به همه ي شما.راستی نامردی اگه نظر ندی!

پیوند روزانه


زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين

جستجو

"لطفا از کلمات کلیدی برای جستجو استفاده کنید !!!



طراح قالب


www.TakTemp.com


Main

My profileRegistration

Log out


پت ومت از نوع سمپاديش!!!

!!!
موضوع:

سلام بروبچ!

من صدیقه نیستم! هدی ام !

اومدم خبر بدم بهتون از طرف صدیقه جون:!

کامپیوتر جناب صاحب وبلاگ به طور وحشتناکی کپک زده!

این بود که ایشون رسالت رسوندن این پیام رو بر دوش بنده نهاد

و گفت که بهتون عرض کنم حالا حالاها نمیتونه از کامپیوتر کپک زده استفاده نماید!

چقدر حال میده آدم بیاد تو وبلاگ یه نفر دیگه!!!

خدا کنه یه چند وقتی کامپیش کپکی بمونه که من بیام اینجا!!!بهش نگینا!

اگه تغییر ناگهانی در وضع وبلاگ رخ داد  به اینجانب مربوطش ربط نداره ها!

نوشته شده توسط :پت | لينک ثابت |دوشنبه دوم آذر 1388|

فرزانگانیا تبعید میشوند...!!!
موضوع:

سلام علیکم.خوب هستین؟؟؟چرا....؟

اومدم خدافظی.داریم میریم.

خلاصه که اگر بار گران بودیم رفتیم...  اگرهم مهربان بودیم رفتیم...

بالاخره ماهم دیگه رفتنی شدیم.باید بگم واقعا نرفته دلم  داره تنگ میشه.موضوع ازین قراره که دیگه باید از خواجه ربیع بریم.راستشو بخواین تبعید شدیم.حالا به کجا؟ داریم میریم

""پلنگ خونه ی نوفل لوشاتو"

دیگه باید کم کم اسم پلنگ خونه رو بذارن"پلنگهای صورتی فرزانه مقیم مشهد"البته شعبه ی ۲.

هنوز پلنگ خونه رو آماده نکردن.دارن رنگش میکنن تروتمیز شه.چون بروبچ فرزانه می خوان برن توش.زشته پلنگ خونه باشه دیگه.در هر صورت

خداحافظ راه آهن

خداحافظ خواجه ربیع

خداحافظ کوچه ی ۱۰۰۰۰متری عباس خزایی

خداحافظ سوپر جواد!!!

خداحافظ لات و لوتای خواجه ربیع!!!

خداحافظ مدرسه ی عهد دقیانوث(تحقیقات ثابت کرده املای بچه های تیزهوش ضعیفه.گفتم بدونین خدایی نکرده سو تفاهم پیش نیاد!)

راستی به قول آقای "ع"دیگه بالا شهری شدیم

 

نوشته شده توسط :پت | لينک ثابت |پنجشنبه نهم مهر 1388|

خاطرات آخرین شب قدر2!!!
موضوع:

سلام.فردا اول مهره و باز بد بختیا شروع میشه.دوباره باید ساعت 5ونیم بیدار بشیم و تا 6ونیم آماده بشیم و بریم مدرسه که نمره ی انضباط!!!کم نشه.آخه من یکی اگه تاخیرم داشته باشم از انضباط تجدید میارم!اازینا گذشته،همه خودکشی کردن تابستون مثل خر درس خوندن(اگه الان داییم اینجا بود میگفت اگه خر درس میخوند که دیگه نمیشد خر!)ولی من؟!!! تازگیا دل و دماغ آپیدنم ندارم.قرار بود خیلی چیزا واستون بذارم.ماجراهامون توی هفته ی معلم و خاطرات انتخابات.که اگه بنویسمشون 7-8تا آپی میشن.بگذریم.خلاصه و با خیلی سانسور؟؟؟ ادامه ی ماجراهای شب قدرو میگم.

جاتون خالی دعا تموم شد و منتظر دایی جون توی صحن نشسته بودیم.یه خانواده ی دیگه هم روبه رومون بودن.یهو دیدیم خادمه داره بیسیم میزنه که یه دکتر بفرستین.مثل اینکه یکی ازهمون روبه رویی هامون حالش به هم خورده بوده؟!!!حدود یه ربع من و سایه نشسته بودیم ولی دکتر نیومد!جالبه بدونین اون صحنی که ماتوش بودیم خودش یه اورژانس داشت!!!

توی همین مدت شماره داییمو میگرفتیم تاپیداش کنیم.آنتن نمیداد.وقتیم میداد مشغول بود(آخه سه نفر،یعنی من و سایه و آبجیم همزمان شماره میگرفتیم!!!)تصمیم این شد مادوتا همراه جدانشدنی رو بفرستن دنبال دایی.زنداییم گفت بریم دم پارکینگ.منم آدرسو پرسیدم.سایه دستمو کشید که من بلدم.بیا بریم.ما هم چنان 20دقیقه راه رفتیم ولی نرسیدیم.از آخر سایه گفت بیا از یه خادم بپرسیم!ازین این ور به اون ور دنبال خادم رفتیم.شانس ما یکی هم نبود. همین بین یه پسره دادزد:خانوم دمت بیرونه!!!ما هم خیلی سنگین و متین رد شدیم.طرف ولی خیلی سمج بود.همش میگفت دمت بیرونه!

ماهم شک کردیم نکنه دم داریم و خبر نداریم.یه نگاه پشت سر انداختیم.یهو فکمون افتاد.کمر مانتوی سایه یه متر از زیر چادرش بیرون بود!یکی زدم تو سرش گفتم خاک... آبرو نذاشتی.همین کم بود یه شتر دنبالمون بیفته بگه دم داری!!!

 خلاصه پارکینگ پیدا شد و ما منتظر دایی دم باغچه نشستیم.یهو دوتا خادم رد شدن.منم ازجام پریدم:ا...آقای "ج"!!!سایه مونده بود "ج" کیه.یه ساعت توضیح دادم که "ج"یکی از مسئولای بسیجه که توی اردوی راهیان با ما بود...حیف یکی دیگه باهاش بود.وگرنه زبون میریختم امسال منو قاچاقی ببره جنوب.نمیدونین چه ماجراهایی باهاش داشتم.اینقد تو مناطق هوامو داشت که بچه ها فکر کردن فامیلمونه.مامانم حسابی میشناسش.از بس ازش خاطره گفتم.بعدا ماجراهامونو با اونم میگم واستون.

با هزار تابلو بازی دایی رسید.رفتیم پیش بقیه.اون مدت که نبودیم دکتره رسیده بود و کلی ملت خندیدن.آخه اون زنه ادا در میاورده.حالش خوب بوده از اولشم.دکتره هم فهمیده بود و بهش آب مقطر زده!!!

خلاصه.اون شب خیلی حال کردیم... . ببخشید حسابی خلاصه شد.حوصله توضیح ندارم

نوشته شده توسط :پت | لينک ثابت |سه شنبه سی و یکم شهریور 1388|

خاطرات آخرین شب قدر!!!
موضوع:

سلام.من اومدم با یه سری خاطرات جدید.سوتی های جدید.صدالبته که نمیشه همه ی مواردو نوشت.اما تا اونجایی که بشه مینویسم.

بالاخره بعد یه ماه و ۳روز رفتم حرم.واسه احیای شب ۲۱.چون نزدیک حرم شلوغه طرح ترافیک فعال شده و جز اتوبوس و یه سری ماشین خاص نمیرن حرم.ماهم ساعت۸ونیم راه افتادیم بریم با اتوبوس حرم.حالا با کی رفتیم؟من و مامان و آبجی خانوم به همراه زندایی و دو پسر دایی و یک عدد دختردایی که همیشه بامنه!

اولش که رسیدیم ایستگاه فهمیدیم بلیط نداریمبا این جمعیت!!!چهارتا بلیط پیداشد.همونو دادیم!حالا سوار شدیم.یه صندلی خالی پیدا شد.تا ایستگاه بعدی تعارف میکردیم کی بشینه.از آخرم یکی دیگه سوار شد و نشست!عیب نداره کنف شدیم دیگه.بعد سالی چندتا صندلی پیدا شد نسشتیم.حالا ایستگاه آخر شده ما نمیدونستیم.نشسته بودیم خاطره میگفتیم.یهو دیدیم همه پیاده شدن.منم بی خبر از همه جا یه سخن تاریخی گفتم:شانس نداریم که.اولش که اومدیم همه جاها پر بود.حالا که رسیدیم همه پیاده شدن!

خلاصه با یه خفت و خاری پیاده شدیم!!!توی مسیر  مامان وآبجی و پسر دایی ها با هم من و دختر دایی گرام(همون سایه ی من بدبخت که تو شبم باهامه)یه تیم شدیم که طلایه دار سپاه هم بودیم!اینقدر گرم حرف زدن شدیم که یهو یکی داد زد:کجا؟ازین طرفه حرم!اونجا بود که متوجه شدیم دونفر(خودتون که میدونین کی)مثل بعضی احشام!!!سرشونو پایین انداخته بودن و میرفتن!بماند توی راه چه اتفاقایی افتاد... رسیدیم حرم.حالا یادمون رفت به امام رضا سلام کنیموسط راه یهو یادم افتاد!رفتیم صحن کوثر.هوا هم بس ناجوانمردانه سرد بود.منم که قبل رفتن حموم بودم.موهام خیس!مثل بید میلرزیدیم!من و پسر دایی جون رفتیم کتاب دعا بگیریم.۵تا من برداشتم.۲تا محمد.اومدیم دیدم سایه جون!سه تا دیگه هم آورده.حالا یکی نیست بگه به توچه.آخه تو که ریاضیت خوب نیست واسه چی آبروریزی میکنی؟باز دوباره من و محمد برگشتیم کتابارو پس دادیم.اونم با چه افتضاحی!!!!برگشتیم.دستور صادر شد برگردیم واسه کفشا نایلون بیاریم.خادمه تا مارو دید خندش گرفت.منم با کمال پررویی گفتم:پلاستیک ندارین؟ اونم با هزار بدبختی خم شد بعد یه ربع یه دسته پلاستیک گذاشت روی میز!منم چندتا دادم محمد.با خودم فکر کردم شاید کم باشه!سه چهارتا دیگه هم برداشتم.دیدم خادمه بد نگاه میکنه!!!وقتی رسیدیم فهمیدم که ۵تا اضافی برداشتیم!دادمشون دست محمد گفتم ببر پس بده!اونم بلند بلند گفت:همش تقصیر توئه.آبرو واسه آدم نمیذاری که!خودت پس بده. منم دیدم خیلی تابلوئه پس بدم.با خودم آوردمشون.نشستیم.دعای جوشن شروع شده بود.ماهم همراه شدیم.من و سایه.بعدم محمد و معین و زندایی نشستیم.مامانم و خواهرم اونطرف نشستن.وسط دعا چشای سایه جون این طرف اون طرف دنبال سوژه خنده بود.این جور مواقع بازار خنده و مسخره بازی ما روبه راهه.دور وبرمون شلوغ شد...

نوشته شده توسط :پت | لينک ثابت |یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388|

جومونگ!!!
موضوع:

این روزا همه سه شنبه ها و جمعه ها وقتشونو طوری تنظیم می کنن که به "جومونگ" برسن!البته از حق نگذریم سریال قشنگیه.خودمن که ساعت ده ونیم خوابم!!!شبایی که این سریال دیر شروع میشه بیدار میمونم.خب این جای تحسین داره.هم واسه کره به خاطر این سریال.هم به ایران که این دفعه پولشو دور نریخته و سریال جذابی خریده.ولی ...

                            

ولی نباید زیادی شلوغش کرد دیگه.خداوکیلی کدوم آدم عاقله که به خاطر سوسانو خودکشی کنه؟یا یه سر به سایتای خبری که بزنیم کلی مطلب پیدا میکنیم که طرف هم سن بابابزرگ من که مثلا باید الگو باشه واسه ماها رفته از ثبت احوال شکایت کرده که چرا اسمشو جومونگ نذاشتن!!!

واقعا جای حسرت خوردن داره.حالا یکی نیست به اون یارو بگه اگه اسمتو جومونگ بذاری شخصیتتم میشه جومونگ؟نه جدی.چی میرسه بهت؟خدایی؟؟؟!!!

بگذریم ازاین مسائل.ولی تاحالا از خودتون پرسیدین غیرت ایرانیا کجا رفته؟یعنی اینقد ارزش داره که کلی هزینه صرف کنیم و جومونگ و دارو دستشو بیاریم ایران و همه جای ایرانو مجانی!نشونش بدیم.بعدم کلی فرش و قالیچه و صنایع دستی که قیمتش خداتومنه مفت و مجانی بدیم بهش و تازه ممنونشم باشیم که آقا قدم رنجه فرمودند و پا رو تخم چشامون گذاشتن و افتخار دادن تشریف فرما شدن؟نه خداییش این درسته؟

از استقبال باشکوه مردمی و هزینه هایی که پرداختن و مصاحبه هایی که کردن گذشته ولی یه چیزی شنیدم که آتیش گرفتم.هنوز از راست و دروغش مطمئن نیستم و آرزومم اینه که راست نباشه.شنیدم ۸آبان یعنی روز تولد امام رضا(ع)قراره بیاد مشهد.رستوران پدیده شاندیز!!!تا اینجاش میشه کنار اومد.ولی زمانی کفرت در میاد که بفهمی یه عده بلیطهای پدیده رو با قیمت ۵۰هزارتومن پیش خرید کردن!فقطم واسه دیدن اون دارن میرن.جون من زور نیست؟به جای اینکه تولد امام رضا کاری کنن آقا خوشحال شه یکیو دعوت میکنن که حتی مسلمونم نیست!بعد شیعه ها به جای اینکه برن حرم پامیشن میرن دیدن یه ...

من که نمی تونم باهاش کنار بیام.تازه جناب "سونگ ایل گوک"کلی به ملت چیز ندیده ی ما تو دلش خندیده!فعلا روش نمیشه بگه.

                                             

ازین عکس میشه به آسونی تشخیص داد ایرانه.نه از آرم میکروفوناش.از گل روی میزش!!!

نوشته شده توسط :پت | لينک ثابت |پنجشنبه پنجم شهریور 1388|

"ع" اومد...
موضوع:

ریاضی داشتیم. اون ساعت نمی دونم آفتاب از کدوم طرف در اومده بود که آقای «م» دیر کرده بود. بچه های پخش و پلا بودن و هر کی واسه خودش یه کاری می کرد. سه تا از بچه هامون پایین بودن. یهو یکی شون میبینه که آقای «م» داره میاد. واسه همینم چون فکر می کرده آقای «م » میره دفتر، به اون دو تای دیگه میگه : «ع» اومد. «ع» اومد. («ع» اسم کوچک آقای «م » بود.9 سه تایی با خنده داشتن راه می رفتن که می بینن آقای «م» پشت سرشونه!

از خجالت آب میشن میرن توی زمین! حالا ندو، کی بدو. می رسن به در کلاس. از شانس بدشون که می خواستن شناسایی نشن، در کلاس باز نمی شده!!! اینا هم خودشون محکم میزن به در و کلی تلاش می کردن درو باز کنن. آقای «م » هم با خنده بهشون نزدیک میشه و میگه : ندوین خانوما، اشکالی نداره، اشکالی نداره!!!

پ.ن : آدم ته دریا سیگار بکشه، این جوری کنف نشه!

نوشته شده توسط :پت | لينک ثابت |پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388|

سبز ممنوع!!!
موضوع:

جاتون خالی رفقا.چه عشقو حالی میکردم وقتی تبلیغات احمدی نژاد میکردم.چندباری نزدیک بود از میرحسینیا کتک بخورم.ولی خدا خودش به جوونیم رحم کرد!

آقا ما دلمون خوش بود حسابی طرفدار دکتریم و حسابی حال مخالفارو میگیریم.ولی این ننمون!!!زد رو دستم!فکم آویزون شد.بابا تعصب دیده بودیم.ولی نه تا این حد!

موضوع اینه که مامانم عاشق رنگ سبز بود.البته تا قبل از اینکه چیز بشه!از زمان انتخابات یهو(همون غیر مترقبه)نظرش عوض شد.حاضره زرد و قرمز و نارنجی جیغ بپوشه که سبز نپوشه!تازه این یه گوششه.

توی فروشگاه مانتو:

پت:وای مامان!چه مانتوی قشنگی.

-آره خیلی قشنگه.بخرش.

آقا این مانتو رو میشه بدین؟

-بله.البته.چرا که نه؟

...

مانتو رو پوشیدمو خیلی بهم میومد.حالا ننمون این جوری ضد حال زد:

رنگ دیگشو ندارین؟

ـنه.این کار فقط سبزه.

-ممنون.پس نمیخوایم!

...

توی کفش فروشی و گالری روسری و حتی جوراب هم تحریم شدیم که اگه اقدام به خرید رنگ سبز کنم با همون لباس از خونه به بیرون پرت بشم!

هرچند حسابی حال گیری بود ولی خدایی عشق کردم مامی.به این میگن طرفدار!

نوشته شده توسط :پت | لينک ثابت |پنجشنبه هجدهم تیر 1388|

یه شعر قدیمی
موضوع:

              من همون جزیره بودم

                                                                خاکی و صمیمی و گرم

                                                                             واسه عشق بازی موجا

                                                                                                    قامتم یه بستر نرم

                                                                                یه عزیز دردونه بودم

                                                                  پیش چشم خیس موجا

                                                              یه نگین سبز خالص

                                                    روی انگشتر دریا...

                                             تا که یک روز تو رسیدی

                                                      توی قلبم پا گذاشتی

                                                                 غصه های عاشقی رو

                                                                          تو وجودم جا گذاشتی

                                                                      زیر رگبار نگاهت

                                                     دلم انگار زیر و رو شد

                                          برای داشتن عشقت

                                  همه جونم آرزو شد

                                        تا نفس کشیدی انگار

                                                      نفسم برید تو سینه

                                                                 ابر و باد و دریا گفتن

                                                                            حس عاشقی همینه...

                                                                اومدی تو سرنوشتم

                                                    بی بهونه پاگذاشتی

                                                 اما تا قایقی اومد

                               از من و دلم گذشتی

                                        رفتی با قایق عشقت

                                               سوی روشنی فردا

                                                        من و دل اما نشستیم

                                                                چشم به راهت لب دریا...

 

 

       دیگه رو خاک وجودم

                نه گلی هست نه درختی

                                           لحظه های بی تو بودن

                                                            می گذره اما به سختی

                                               دل تنها و غریبم

                            داره این گوشه میمیره

                                         ولی حتی وقت مردن

                                                 باز سراغتو می گیره

             میرسه روزی که دیگه

                          قعر دریا میشه خونم

                                   ولی تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می خونم....

نوشته شده توسط :پت | لينک ثابت |سه شنبه نهم تیر 1388|

خاطرات انتخابات2
موضوع:

سلام.

آپیدم با یه سری خاطره ی جدید از انتخابات.

اون روزی که رفته بودم سرراه رئیس جمهور یکی از بچه های جنوبو دیدم.کلی حال کردیم با هم.با خانواده بود.همه بچه باحال.جاتون خالی کلی حال جبه ی مخالفو گرفتیم!

پسرا هم کرم ریزی شون شروع شد.هماهنگ کرده بودن حال ماهارو بگیرن.یهو باهم میدویدن.ماهم فکر می کردیم رئیس جمهور اومده!عکسارو بالا می گرفتیم.بعد یهو ماشین خبرنگارا رد میشد.همه هم توی ماشین نیشاشون تا بنا گوش باز بود.(به ما می خندیدن که مسخره شده بودیم.)پسراهم که مثلا دنیارو بهشون داده باشن ذوق می زدن!

توی همین گیر ودار یهو فکم افتاد.یکیو دیدم.

کی بود؟

آقای "زز"!!! اومده بود استقبال.یه پرچمم داشت.

ذوق زدم.رفتم طرفش.

-سلاممممممممممممم!

-؟؟؟!!!سلام.(آخه من که دانش آموزش نبودم.منو نمی شناخت طفلی.تعجب کرده بود من کیم؟)

منم سوژه گیر آورده بودم.زنگیدم به هدی.

-سلام.بگو کیو دیدم؟

-چه می دونم.رئیس جمهور.

-نه بابا."زز" اومده استقبال!

-جدی؟!الآن کجاست؟

-اومد به طرف حرم.

-کاش می گفتی هدی سلام رسونده.

-باشه.اگه دیدمش میگم.کاری نداری؟بوووووووووووووووووووووووووووووووووووس.

-بوسسسسسسسسسس

در واقع این پستو گذاشتم تا ازشون تشکر کنم.از همین جا میگم:

آقای"زز" خیلی ماهین!

نوشته شده توسط :پت | لينک ثابت |چهارشنبه سوم تیر 1388|

موضوع:

سلام.من متم                                                     .

اومدم تا اولين آپمو بذارم.راستش اكثر خاطرات من وپت مشتركه.به جز اتفاقايي كه توي كلاسامون ميفته.پتم چون هميشه توي اينترنته خب اون وبلاگو مي نويسه.پس ازين به بعد هركي آپ كرد از طرف جفتمونه.خب اولين مطلب مطمئنا چيزي نيست جز توصيف قيافم بعد از گرفتن نتايج امتحانا.جاتون خالي باپت رفتيم مدرسه.پت كه از همون اول ميگفت منكه زمين و عربي و رياضيو افتادم!ولي من خيلي اميدوار بودم!

چشمتون روز بد نبينه،تا كارنامه رسيد به دستم چشام4تا شد.نمره ي دين و زندگيم 12 بود!!!

بقيه هم خيلي از حد انتظارم كمتر بود.هيچي ديگه.تابلو شديم رفت پي كارش.تصور كنين جلوي مدير و ناظم!

نمرمو كه ديدم ياد يه خاطره افتادم.(دومين پست وبلاگ) اصلا از همون سال اول دبيرستان من با اين درس مشكل داشتم.اينم از شانس من!جبرو 20 ميگيرم،اونوقت از دين و زندگي

نوشته شده توسط :مت | لينک ثابت |جمعه بیست و نهم خرداد 1388|

خاطرات انتخابات1
موضوع:

سلام دوستاي گلم.خوبين؟خوشين؟سلامتين؟خداروشكر...

قرار بود بعد انتخابات بيام و داستانها واستون نقل كنم!

هدف ازين آپ فقط نقل خاطراتمونه و اصلا قصد طرفداري از يك نامزد و توهين به بقيه ي نامزدها و طرفداراشون نيست.

راستش من از اول احمدي نژادي بودم.ولي مت طرفدار موسوي بود.قطعا من ومت عمرا راجع به اين موضوع دعوا نكرديم.ماجرا ازون جايي شروع شد كه يه بنده خدايي(يه دوست تهراني به نام .م-ب)كه از اول توي ستاد آقاي احمدي بود،يهو طرفدار موسوي شد!!!خب اين واسم خيلي سنگين بود.تصميم گرفتم يه كاري كنم كه ازين بيشتر از تعداد احمدي كم نشه.

گذشت.من بودم و مت و اصلا خبري از تبليغات و ... نبود.چون ايام امتحانات بود،من و مت و هاني باهم مي رفتيم كتابخونه كه مثلا درس بخونيم!كه البته هر كاري مي كرديم جز اين يه مورد!!!از بس حرف مي زديم كه مسئول كتابخونه بيرونمون كرد!!!خلاصه.توي مسير كتابخونه تا خونه پياده مي رفتيم تا بيشتر حرف بزنيم.

يه روز مت بهم گفت ما باهم درس نمي خونيم.من ساعت2 به بعد ميام كتابخونه كه درس بخونيم.ولي باز من و هاني شروع كرديم!در واقع واضح تر بگم آدم نشديم!

امتحان زبان فارسي داشتيم.صبح ساعت7 اومدم بيرون كه بيام كتابخونه.وقتي رسيدم اونجا ديدم مردم منتظر ورود آقاي احمدي نژاد وايستادن.منم زنگيدم خونه و گفتم الآن مياد و منم مي مونم.ساعت 8 تا 11منتظر بوديم و البته در اين مدت من يه خطم درس نخوندم.آجوم مدام زنگ ميزد كه برو درستو بخون ومنم دروغكي آمار مي دادم كه الآن صفحه ي چندم!

منتظر كه بودم تصميم گرفتم يه زنگ به هدي بزنم تا لجش در بياد من رفتم استقبال.آخه فكر نمي كردم خل ديگه اي جز من پيدا بشه كه وسط امتحانا بياد استقبال!

-سلام هدي جون.كجايي؟

-سلام پت.من رواق امامم!منتظر آقاي احمدي نژاد!!!تو كجايي؟

-منم توي خيابون جمهوري.اومدم سر راهش.

-ايول...وقتي اومد تك بزن بفهمم و آماده شم.

-باشه.زبان فارسي چقد خوندي؟

-صفحه ي اول درس اول!!!توچي؟

خوش به حالت.من همونم نخوندم.

.

.

.

خلاصه.توي اين سه ساعت مدام با هم در تماس بوديم.باباي هدي فرودگاه بود.هدي ازش خبر مي گرفت به من ميداد.منم به مردم توي خيابون!اونجا حس كرم ريزيم گل انداخت و شروع كردم به كرم ريختن سر موسويا!مثلا با عكس احمدي نژاد مي رفتم تو مغازه ي يه موسوي و ازش چسب مي گرفتم كه اون عكسو بچسبونم.اوناهم نمي دادن!

كلي شعار ساختيم واسه لج در آوردن!و البته موفق هم شديم!اون آقايي كه موسوي بود رفت و پشت سزشو هم نگاه نكرد!متم همون موقع زنگيد.

-سلام پت.كجايي؟

-سلام.اومدم استقبال!

-خاك برسرت.برو درستو بخون.

-تو الان كجايي؟

-درس17

-من هنوز هيچي نخوندم.

-خلي ديگه چيكارت كنم؟

.

.

.

.

.

و من بسيار خوشحال بودم!

بالاخره رئيس جمهور تونست بعد 2 ساعت از وسط جمعيت عبور كنه و به ما برسه.آخه فرودگاه غوغا بود.من يكي كه به شخصه فكم افتاد از اون جمعيت.له شدم.وقتي آقاي احمدي اومد و ديدمش رفتم كتابخونه.مت بعد ازظهر اومد و هنوز نصف كتابم مونده بود كه حرفام شروع شد.مت كم بود كه اون دوست تهراني عزيز هم تلفن كردن واسه دعوا.آخه من به دوستش اس داده بودم!خلاصه.وقتي اومدم خونه سه بار ماجراي صبحو تعريف كردم.يه بار واسه خواهرم.يه بار داداشم.يه بارم مامانم.

تا اينجارو داشته باشين تا بعد...

نوشته شده توسط :پت | لينک ثابت |پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388|

موضوع:

سلام.شترین؟

امتحانا به رحمت ایزدی پیوستن.ولی شهریور دوباره میان!!!

این مدت که آپ نکردم یه وقت توهم نزنین که درس می خوندم.نه بابا.راستشو بخواین پشت صحنه ی انتخابات فعالیت داشتم!

وای.........

اگه مامانم بفهمه توی راه مدرسه تا خونه چه تبلیغاتی کردم پوستمو می کنه!

خب راستم میگه دیگه.من که هنوز سنم به رای نمیرسه.ولی با این کارام جونمو به خطر انداختم!

نیستین ببینین چه اوضاعی تو مشهده.دعوا سر کاندیدای مورد نظر.زد و خورد و...

اون وقت تو این اوضاع بنده با جرات تمام تبلیغ می کردم.بعد انتخابات میگم واسه کی و چه خاطرات جالبی داشتیم.

فعلا بای تا های

نوشته شده توسط :پت | لينک ثابت |چهارشنبه بیستم خرداد 1388|

گفتا زکه نالیم که از ماست که بر ماست!
موضوع:

سلام.امروز آپيدم كه ماجراي توپ واستون بگم.موضوع اينه كه دوهفته پيش آقاي "ص" به رياضيا بستني ميده.(اسپايدر)از شانس بد اون روز ساعت آقاي "ص" به آقاي "عگ داده شده بود كه اونم نتونست بياد و عملا ما بستنيو از دست داديم.

منتظر مونديم تا 5 شنبه.ولي آقاي "ص" به خاطر فوت خالش نيومد مدرسه!و ما دوباره بستنيو نگرفتيم!وايستاديم تا همين يه شنبه كه ازش بستني بگيريم.(اولين جلسه ي كلاس بعد از فوت خاله )

كادوي هفته ي پيش (روز معلم) بهش داديم.داشت كادوشو ميذاشت توي جلدش كه بچه ها بهم اشاره كردن.

پت:آقاي "ص" حالا بستني بدين!

"ص": بذار اين از گلوم پايين بره!!!

صداي خنده ي بچه ها....

آقا ما هرچي اصرار كرديم اين آقاي "ص" به روي خودش نياورد.گفت 5 شنبه ميدم!

امروز ما امتحان آمار داشتيم.

قبل از امتحان

پت:بستني لطفا!

"ص":بريم سر جلسه ميدم!

سر جلسه:

"ص": الآن كه نمي شه باشه بعد امتحان!

ما امتحان داديم و تموم شد و "ص" رفت سر كلاس رياضيا ولي بستني نداد.

توي راهرو قبل از ورود "ص" به كلاس رياضيا:

پت و تني چند از دوستان:آقاي "ص" بستني!

"ص":الآن كه گذشت.باشه سال ديگه!!!

هيچي گيرمون نيومد.بچه ها رو به من:پت!تو كه نتونستي از"ص" بستني بگيري!

پت:آره.خيلي خسيسه!!!

در فكر بستني سوختم ولي اين آقاي"ص" ندا.حالشو مي گيرم.

بعد نيم ساعت:بچه ها الآن بهتون بستني ميدم.از طرف آقاي"ص".

-ساناز!پاشو بريم.

ساناز:كجا؟

پت:ميريم از آقاي دروا بستني مي خريم.مي نويسيم به حساب آقاي "ص"!!!

بچه ها:ايول.

-ناراحت ميشه ها.نكن اين كارو پت.

پت:نه بابا.ناراحت شد خودم پولشو ميدم.

من وساناز 33 بستني پيانو خريديم.رفتيم در كلاس رياضيا.

پت:آقاي "ص" ميشه بيايم تو؟

"ص":بله بفرماييد.

من و ساناز با كارتن بستني وارد شديم.

چشماي آقاي "ص" از خوشحالي برق زد.رو كرد به رياضيا:ياد بگيرين.اون كلاسيا واسه من بستني مي خرن.ولي شماها...

پت و ساناز با خنده:ما اينارو خريديم زديم به حساب شما!

صداي خنده و دست رياضيا بلند شد و آقاي "ص" فكش افتاد...بعدش زوركي خنديد!

حسابي ازم رو دست خورد...

نوشته شده توسط :پت | لينک ثابت |پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388|

موضوع:

من امروز دلم گرفت.آخرین جلسه ی کلاس آقای"م" بود ومن دلم خیلی واسش تنگ میشه.

خیلی اذیتش کردیم.امیوارم حلالم کنه.

نوشته شده توسط :پت | لينک ثابت |چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388|

تسلیت ویژه
موضوع:

جناب آقای"ص"

با نهایت تاسف و تاثرِِ درگذشت خاله ی گرامیتان راتسلیت عرض می کنیم.مارا در غم خود شریک بدانید

 

به!مارو چه به این لحن.با همون لحن خودمون می نویسیم:

غم آخرتون باشه.ما که نمی تونیم بیام تربت تا باتشریف فرمایی و صرف نهار موجب تسلی خاطر بازماندگان بشیم!

همین جا فاتحه خوندیم.شما هم برای آمرزش روح آن مرحومه ی مغفوره یه چیزی بدین بخوریم!!!

(نمی گم ۲تا بستنی که قول داده بودین.چون واسه عزیز از دست رفته بستنی نمی دن.شما همون ناهارو بدین.خدا بده برکت)

نوشته شده توسط :پت | لينک ثابت |چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388|



موضوعات

لینک دوستان

شيما جونم
هدي جونم
خاطرات دو دختر شيطون
جمع دخترونه
ما يه مشت سمپاديم
تخريبچي سمپادي
23قورباغه
ويرانگران مدرسه
قاطي خونه سمپاد
odyssey
صداي سمپاد
!!!خبر های داغ فرزانگان،صالحین،بهشتی!!!
برو بكس سوم تجربي سنندج
تو آسون نوشته پرسپوليس سلطان عشقه
سيد جواد ذاكر
سمپادك!
تاراش ها
پروانه ي سمپادي
قرمز رنگ اسرار آمیز!
شياطين سمپاد
بچه هاي دبيرستان علامه حلي اراك...
##Sampad Bax##
آسمان مال من است
$ampad3$tan
پاركينگ فرزانگان
سمپادیاش دستا بالا...!
•.¸¸.•*´كلبه اي ميان اقيانوس •.¸¸.•*´
نیست ما تیزهوشانیم!
ما چنين شتابان به كجا ميرويم؟
خاطرات شکلاتی از تیز هوش ها
تو این مدرسه
فروشگاه شاپ ها
قالب وبلاگ- آموزش فتوشاپ


آرشیو دفتر

آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387


نویسنده وبلاگ :

پت

آمار سایت
كاربران آنلاين: نفر
تعداد بازديدها:
RSS

کد های جاوا


Copyright by © www.TakTemp.com & www.shophaa.com & www.j28.ir