سلام.امروز آپيدم كه ماجراي توپ واستون بگم.موضوع اينه كه دوهفته پيش آقاي "ص" به رياضيا بستني ميده.(اسپايدر)از شانس بد اون روز ساعت آقاي "ص" به آقاي "عگ داده شده بود كه اونم نتونست بياد و عملا ما بستنيو از دست داديم.
منتظر مونديم تا 5 شنبه.ولي آقاي "ص" به خاطر فوت خالش نيومد مدرسه!و ما دوباره بستنيو نگرفتيم!وايستاديم تا همين يه شنبه كه ازش بستني بگيريم.(اولين جلسه ي كلاس بعد از فوت خاله )
كادوي هفته ي پيش (روز معلم) بهش داديم.داشت كادوشو ميذاشت توي جلدش كه بچه ها بهم اشاره كردن.
پت:آقاي "ص" حالا بستني بدين!
"ص": بذار اين از گلوم پايين بره!!!
صداي خنده ي بچه ها....


آقا ما هرچي اصرار كرديم اين آقاي "ص" به روي خودش نياورد.گفت 5 شنبه ميدم!
امروز ما امتحان آمار داشتيم.
قبل از امتحان
پت:بستني لطفا!
"ص":بريم سر جلسه ميدم!
سر جلسه:
"ص": الآن كه نمي شه باشه بعد امتحان!
ما امتحان داديم و تموم شد و "ص" رفت سر كلاس رياضيا ولي بستني نداد.
توي راهرو قبل از ورود "ص" به كلاس رياضيا:
پت و تني چند از دوستان:آقاي "ص" بستني!
"ص":الآن كه گذشت.باشه سال ديگه!!!
هيچي گيرمون نيومد.بچه ها رو به من:پت!تو كه نتونستي از"ص" بستني بگيري!
پت:آره.خيلي خسيسه!!!
در فكر بستني سوختم ولي اين آقاي"ص" ندا.حالشو مي گيرم.
بعد نيم ساعت:بچه ها الآن بهتون بستني ميدم.از طرف آقاي"ص".
-ساناز!پاشو بريم.
ساناز:كجا؟
پت:ميريم از آقاي دروا بستني مي خريم.مي نويسيم به حساب آقاي "ص"!!!
بچه ها:ايول.

-ناراحت ميشه ها.نكن اين كارو پت.
پت:نه بابا.ناراحت شد خودم پولشو ميدم.
من وساناز 33 بستني پيانو خريديم.رفتيم در كلاس رياضيا.

پت:آقاي "ص" ميشه بيايم تو؟
"ص":بله بفرماييد.
من و ساناز با كارتن بستني وارد شديم.
چشماي آقاي "ص" از خوشحالي برق زد.رو كرد به رياضيا:ياد بگيرين.اون كلاسيا واسه من بستني مي خرن.ولي شماها...
پت و ساناز با خنده:ما اينارو خريديم زديم به حساب شما!
صداي خنده و دست رياضيا بلند شد و آقاي "ص" فكش افتاد...بعدش زوركي خنديد!
حسابي ازم رو دست خورد...