تبليغاتX
پت ومت از نوع سمپاديش!!!

پت ومت از نوع سمپاديش!!!

سلام رفقا.انگاری قسمت نیست این وبلاگ سر وسامونی بگیره.حسابی درگیر بودم.از خونمون بگیر تا دادمادی داداشم!خلاصه اینکه اومدم بگم واسه یه مدت طولانی خدافظ!!!حدودا یک سال دیگه برمی گردم.البته ان شاالله...

راستی تا یادم نرفته بگم،روانشناسی قبول شدم.اما نمیرم.چون داروسازی و دندون و بزشکی میخوام.

 

خب رفقا خدافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 16:1  توسط پت  | 

این داستان:تصادف!!!

سلام برو بچ عزیز.حالتون چطوره؟خسته نباشین.

میبینم که نرم نرمک می رسد اینک بهار...

منظور اینه فردا پس فرداس که نتایج نهایی کنکور بیاد.من طوری انتخاب رشته کردم که قبول نشم.همه رو دارو و دندون زدم.دوسه تاییم پیراپزشکی زدم که شاید اونارو قبول بشم.ولی بعیده.چون همه رو مشهد زدم.

کلا اینهمه مقدمه چینی واسه این بود که بگم این مدت درس نمیخوندم.

وب نیومدنم دلیل دیگه ای داشت.جریان داره مفصل.خنده بازاره ها.حیف که باید واسه تعریف کردن سانسورش کنم.چون در غیر این صورت وبلاگم فیلتر میشه!شوخی کردم.اصلا امروز حرفای من تریپ جدی نگیریده.کلا توجهی نکنین.

وای که چقدر دلم تنگولیده بود.بازم ممنون از همگیتون واسه نظراتون.اصلا فکرشو نمیکردم توی این مدتی که نیومدم اینهمه بهم لطف کنین.راستش یه مدت بلاگفا باز نمی کرد؛منم مجبور بودم برم توی وبلاگو کامنتایی رو بخونم که عمومیه و قابل مشاهده از توی وب.ولی وقتی رفتم تو بلاگفا کلی کامنت خصوصی داشتم.از آشنا و غریبه.ان شاالله تو عروسیتون جبران کنم!

امرو فقط اومدم یه ذره چرت و پرت بگم و برم.کلا قبل از این من یه وعده هایی رو داده بودم که چندتا خاطره رو حتما واستون بتعریفم.امروز میخوام توی ادامه مطلب حوادثی که زمان امتحانات ترم 2 واسم افتاد رو بگم.حتما در جریانید که 15%نمرات توی کنکور تاثیر داشت.خب بریم ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 22:53  توسط پت  | 

سلام...

سلام.وای اینجا چقدر عوض شده!خیلی وقت بود نبودم.

خوبین؟چه خبرا؟من که کلی خاطره دارم.موندم کدومشو بگم واستون.

راستی کنکور چطور بود؟منکه داروسازی میخواستم که امسال نیاوردم.با این سبکی که من درس خوندم؛تا قیامتم رتبم زیر 500 نمیشه!

Pira pezeshki قبول میشم.

ولش کن بابا.دیگه چه خبر؟

ان شاالله دوباره میام با خاطرات جدید!

راستی متم گند زده.ریاضی محض مشهدو زده.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 16:41  توسط پت  | 

اسکل نبات

سلام بچه ها.نمي خواستم بيام.ولي خدايي يه موضوعي پيش اومده ته خنده.

مي خوام يه اصطلاح مشهدي يادتون بدم.((اسكل نبات)).

حالا چي هست؟ اين يه نوشيدني مشهدي.منم 18ساله مشهدم ولي هنوز فقط اسمشو شنيدم.نميدونم چه مزه اي داره.ولي ماها به اونايي كه خيلي از مرحله پرتن ميگيم :اسكل (ي)نبات!!!امروز قصد دارم يه فرد اسكل نباتو معرفي كنم...

راستش اين رفيق شفيق ما(جيگيلي منظورمه) تشريف بردن كربلا.اعزامشون از تهران بود.22 بهمن رفت تهران و قرار بود اخبار آشوبگرا رو مو به مو اس ام اس كنه.من كه شارژم تموميد از بس اس ام اس بازي كرديم .ولي ما كه ميدونستيم لاف ميزنن و هيچ غلطي نمي تونن بكنن.مثه ... مي ترسن.فقط ادعاشون ميشه.بگذريم.وبلاگو با اسم اوناها به گند نكشم.بريم سر اصل مطلب.

اين رفيق ما شنبه رفت كربلا.از اونجايي كه مثل ماها ايرانسليه قرار بود گوشيشم با همون خطش ببره.بالاخره رفت.

آقا ما هرچي زنگ زديم گوشيش خاموش بود.اول گفتم حتما رفته زيارت و نخواسته مزاحمش بشن.دو بار-سه بار نه خير... مرده حتما جواب نميده.تا اينكه امروز يه خبري رسيد دستم.اين دختر خانوم نميدونسته بايد سيستم رومينگو تو ايران فعال كنه!!!

گوشيشو تو هواپيما خاموش كرده،وقتي  رسيده اونجا ديده آنتن نداره!مجبور شده سيم كارت عراقي بخره.به اين ميگن اسكل نبات!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 13:14  توسط پت  | 

یه سلام دور با چاشنی خداحافظی

سلام رفقا.

چطورین؟وای که چقده دلم واسه همتون تنگولیده بود.نمیدونین چه خبر بود این مدت که نبودم.کلی ماجرا دارم.فقط منتظرم فرصت گیرم بیاد دوباره بیام واستون بگم و بترکین از خنده.

راستش مودم نداشتم یه مدتی.بابامم که یا نبود ببره درستش کنن*یا یه چیزی میشد که این کامپیوتر لعنتی درست نمیشد.مودم که وصل شد بابام اومد کیبوردو وصل کنه که کیبورد افتادو... برین تا تهش. دیگه چی بگم.چند ماهی هست که سر نزدم.الانم که حوصله نوشتن ندارم.وگرنه از همین امروز جبران غیبت چند ماهمو میکردم.

باشه ان شاالله بعد کنکور لعنتی خراب شده ی ... .دیرو زود داره.ولی سوخت و سوز نداره.

جاتون خالی.یه داداش محسن گیرمون اومده.کلی باهاش ماجرا داریم.تازه قراره اگه خدا بخواد ببرمون راهیان نور.وای اگه جور بشه چی میشه!!!من که با سر میرم.البته اگه امسالم برم میشه دفعه سوم.

راستی هدی جون دوـسه بار دیگه مچ داااش محسنو گرفتم.یادم باشه واست بگم.

زیاد خستتون نکنم.ان شاالله ان شاالله میرسم خدمتتون.

  فعلا بای بای...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

دوباره سلام.راستش دوستان گفتن غلط املایی تو پستت بیداد کرده.اومدم درست کنم.ولی می خوام یه نکته رو یادآور بشم.جون خودم درسته ها.یه وقت فکر نکنین خالی بستم.

روانشناسان گفتن یکی از ویژگی های تیزهوشان اینه که نمره ی املاشون خیلی کمه!!!

 

باور کنین درسته ها.من خودم اینو خیلی دیدم.با جفت چشام.

این نکته رو نوشتم تا تاکید کنم بنده تیزهوش هستم.البته بترکه چشم حسود!!!

(مامانم میگه ننویس تیزهوشم!یکی باورش میشه!!!)

ولی از خدا که پنهون نیست.از شما چه پنهون معدل اینجانب به زیر ۱۵ تنزل نمود!(از علائم هوش وافر!!!)

راستی ریاضیمم ۱۲شدم!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اما در جواب رفقای گرام که این مدتی که نبودم حسابی لطف کردن کامنت گذاشتن:

اول از همه میرم سراغ استادبزرگ پریا جون.باور بفرمایید من خودمم از ۴۰کیلومتری مت با فیلتر تصفیه هوا رد میشم.یه بوی خر مرده ای گرفته که فقط خدا میتونه از بین ببرش.از دکترا که کاری بر نمیاد.ما هم محض رضای خدا بهش سلام میکنیم.

در جواب برادر بسیجی عزیز:عمرا اگه بتونی سر من کلاه بذاری.چون مطمئنم تو همون فرشته ی از خدا بی خبر خودمونی فیلمم کردی.یا هم اون زهرا خانوم گلته.سوژه ی سومم اگه اشتباه نکنم مهساس.از شما سه تا خارج نیست.به هر حال قراره شرح ما وقع راهیان نور نوشته بشه.هر وقت کتابش چاپ شد خبرتون میکنم. قصدم از انتشار این خاطرات اینه که جلوی سوئ استفاده ی شما نمک نشناسارو بگیرم که ۲باره مردمو فیلم نکنین.(عمرا اگه احمد باشی.با مدرک ثابت خواهم نمود)

راستی شنیدم با خواهر هدی اندکی بگو مگو داشتی؟

واما یه بنده خدایی که خودش میدونه کیه؟

باور کن قسمت نیست بریم موجهای آبی.این دفعه ی چندمه بلیط میگیریم؟نه.خودت بگو.

می بینی که.هر دفعه یه ماجرا.ولی باور بفرمایید حتما حتما حتما این دفعه که جور شد میام.چهارشنبه تعطیلم.بی خیال شیمی میشم.صبح تا شب بریم موجهای آبی.ناهارم با من.(البته پولشو خودتون بدین!!!)

خب.واسه امشب کافیه.بای بای...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 15:48  توسط پت  | 

!!!

سلام بروبچ!

من صدیقه نیستم! هدی ام !

اومدم خبر بدم بهتون از طرف صدیقه جون:!

کامپیوتر جناب صاحب وبلاگ به طور وحشتناکی کپک زده!

این بود که ایشون رسالت رسوندن این پیام رو بر دوش بنده نهاد

و گفت که بهتون عرض کنم حالا حالاها نمیتونه از کامپیوتر کپک زده استفاده نماید!

چقدر حال میده آدم بیاد تو وبلاگ یه نفر دیگه!!!

خدا کنه یه چند وقتی کامپیش کپکی بمونه که من بیام اینجا!!!بهش نگینا!

اگه تغییر ناگهانی در وضع وبلاگ رخ داد  به اینجانب مربوطش ربط نداره ها!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 15:15  توسط پت  | 

فرزانگانیا تبعید میشوند...!!!

سلام علیکم.خوب هستین؟؟؟چرا....؟

اومدم خدافظی.داریم میریم.

خلاصه که اگر بار گران بودیم رفتیم...  اگرهم مهربان بودیم رفتیم...

بالاخره ماهم دیگه رفتنی شدیم.باید بگم واقعا نرفته دلم  داره تنگ میشه.موضوع ازین قراره که دیگه باید از خواجه ربیع بریم.راستشو بخواین تبعید شدیم.حالا به کجا؟ داریم میریم

""پلنگ خونه ی نوفل لوشاتو"

دیگه باید کم کم اسم پلنگ خونه رو بذارن"پلنگهای صورتی فرزانه مقیم مشهد"البته شعبه ی ۲.

هنوز پلنگ خونه رو آماده نکردن.دارن رنگش میکنن تروتمیز شه.چون بروبچ فرزانه می خوان برن توش.زشته پلنگ خونه باشه دیگه.در هر صورت

خداحافظ راه آهن

خداحافظ خواجه ربیع

خداحافظ کوچه ی ۱۰۰۰۰متری عباس خزایی

خداحافظ سوپر جواد!!!

خداحافظ لات و لوتای خواجه ربیع!!!

خداحافظ مدرسه ی عهد دقیانوث(تحقیقات ثابت کرده املای بچه های تیزهوش ضعیفه.گفتم بدونین خدایی نکرده سو تفاهم پیش نیاد!)

راستی به قول آقای "ع"دیگه بالا شهری شدیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 13:36  توسط پت  | 

جومونگ!!!

این روزا همه سه شنبه ها و جمعه ها وقتشونو طوری تنظیم می کنن که به "جومونگ" برسن!البته از حق نگذریم سریال قشنگیه.خودمن که ساعت ده ونیم خوابم!!!شبایی که این سریال دیر شروع میشه بیدار میمونم.خب این جای تحسین داره.هم واسه کره به خاطر این سریال.هم به ایران که این دفعه پولشو دور نریخته و سریال جذابی خریده.ولی ...

                            

ولی نباید زیادی شلوغش کرد دیگه.خداوکیلی کدوم آدم عاقله که به خاطر سوسانو خودکشی کنه؟یا یه سر به سایتای خبری که بزنیم کلی مطلب پیدا میکنیم که طرف هم سن بابابزرگ من که مثلا باید الگو باشه واسه ماها رفته از ثبت احوال شکایت کرده که چرا اسمشو جومونگ نذاشتن!!!

واقعا جای حسرت خوردن داره.حالا یکی نیست به اون یارو بگه اگه اسمتو جومونگ بذاری شخصیتتم میشه جومونگ؟نه جدی.چی میرسه بهت؟خدایی؟؟؟!!!

بگذریم ازاین مسائل.ولی تاحالا از خودتون پرسیدین غیرت ایرانیا کجا رفته؟یعنی اینقد ارزش داره که کلی هزینه صرف کنیم و جومونگ و دارو دستشو بیاریم ایران و همه جای ایرانو مجانی!نشونش بدیم.بعدم کلی فرش و قالیچه و صنایع دستی که قیمتش خداتومنه مفت و مجانی بدیم بهش و تازه ممنونشم باشیم که آقا قدم رنجه فرمودند و پا رو تخم چشامون گذاشتن و افتخار دادن تشریف فرما شدن؟نه خداییش این درسته؟

از استقبال باشکوه مردمی و هزینه هایی که پرداختن و مصاحبه هایی که کردن گذشته ولی یه چیزی شنیدم که آتیش گرفتم.هنوز از راست و دروغش مطمئن نیستم و آرزومم اینه که راست نباشه.شنیدم ۸آبان یعنی روز تولد امام رضا(ع)قراره بیاد مشهد.رستوران پدیده شاندیز!!!تا اینجاش میشه کنار اومد.ولی زمانی کفرت در میاد که بفهمی یه عده بلیطهای پدیده رو با قیمت ۵۰هزارتومن پیش خرید کردن!فقطم واسه دیدن اون دارن میرن.جون من زور نیست؟به جای اینکه تولد امام رضا کاری کنن آقا خوشحال شه یکیو دعوت میکنن که حتی مسلمونم نیست!بعد شیعه ها به جای اینکه برن حرم پامیشن میرن دیدن یه ...

من که نمی تونم باهاش کنار بیام.تازه جناب "سونگ ایل گوک"کلی به ملت چیز ندیده ی ما تو دلش خندیده!فعلا روش نمیشه بگه.

                                             

ازین عکس میشه به آسونی تشخیص داد ایرانه.نه از آرم میکروفوناش.از گل روی میزش!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 15:4  توسط پت  | 

"ع" اومد...

ریاضی داشتیم. اون ساعت نمی دونم آفتاب از کدوم طرف در اومده بود که آقای «م» دیر کرده بود. بچه های پخش و پلا بودن و هر کی واسه خودش یه کاری می کرد. سه تا از بچه هامون پایین بودن. یهو یکی شون میبینه که آقای «م» داره میاد. واسه همینم چون فکر می کرده آقای «م » میره دفتر، به اون دو تای دیگه میگه : «ع» اومد. «ع» اومد. («ع» اسم کوچک آقای «م » بود.9 سه تایی با خنده داشتن راه می رفتن که می بینن آقای «م» پشت سرشونه!

از خجالت آب میشن میرن توی زمین! حالا ندو، کی بدو. می رسن به در کلاس. از شانس بدشون که می خواستن شناسایی نشن، در کلاس باز نمی شده!!! اینا هم خودشون محکم میزن به در و کلی تلاش می کردن درو باز کنن. آقای «م » هم با خنده بهشون نزدیک میشه و میگه : ندوین خانوما، اشکالی نداره، اشکالی نداره!!!

پ.ن : آدم ته دریا سیگار بکشه، این جوری کنف نشه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 16:40  توسط پت  | 

سبز ممنوع!!!

جاتون خالی رفقا.چه عشقو حالی میکردم وقتی تبلیغات احمدی نژاد میکردم.چندباری نزدیک بود از میرحسینیا کتک بخورم.ولی خدا خودش به جوونیم رحم کرد!

آقا ما دلمون خوش بود حسابی طرفدار دکتریم و حسابی حال مخالفارو میگیریم.ولی این ننمون!!!زد رو دستم!فکم آویزون شد.بابا تعصب دیده بودیم.ولی نه تا این حد!

موضوع اینه که مامانم عاشق رنگ سبز بود.البته تا قبل از اینکه چیز بشه!از زمان انتخابات یهو(همون غیر مترقبه)نظرش عوض شد.حاضره زرد و قرمز و نارنجی جیغ بپوشه که سبز نپوشه!تازه این یه گوششه.

توی فروشگاه مانتو:

پت:وای مامان!چه مانتوی قشنگی.

-آره خیلی قشنگه.بخرش.

آقا این مانتو رو میشه بدین؟

-بله.البته.چرا که نه؟

...

مانتو رو پوشیدمو خیلی بهم میومد.حالا ننمون این جوری ضد حال زد:

رنگ دیگشو ندارین؟

ـنه.این کار فقط سبزه.

-ممنون.پس نمیخوایم!

...

توی کفش فروشی و گالری روسری و حتی جوراب هم تحریم شدیم که اگه اقدام به خرید رنگ سبز کنم با همون لباس از خونه به بیرون پرت بشم!

هرچند حسابی حال گیری بود ولی خدایی عشق کردم مامی.به این میگن طرفدار!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 23:22  توسط پت  | 

خاطرات انتخابات2

سلام.

آپیدم با یه سری خاطره ی جدید از انتخابات.

اون روزی که رفته بودم سرراه رئیس جمهور یکی از بچه های جنوبو دیدم.کلی حال کردیم با هم.با خانواده بود.همه بچه باحال.جاتون خالی کلی حال جبه ی مخالفو گرفتیم!

پسرا هم کرم ریزی شون شروع شد.هماهنگ کرده بودن حال ماهارو بگیرن.یهو باهم میدویدن.ماهم فکر می کردیم رئیس جمهور اومده!عکسارو بالا می گرفتیم.بعد یهو ماشین خبرنگارا رد میشد.همه هم توی ماشین نیشاشون تا بنا گوش باز بود.(به ما می خندیدن که مسخره شده بودیم.)پسراهم که مثلا دنیارو بهشون داده باشن ذوق می زدن!

توی همین گیر ودار یهو فکم افتاد.یکیو دیدم.

کی بود؟

آقای "زز"!!! اومده بود استقبال.یه پرچمم داشت.

ذوق زدم.رفتم طرفش.

-سلاممممممممممممم!

-؟؟؟!!!سلام.(آخه من که دانش آموزش نبودم.منو نمی شناخت طفلی.تعجب کرده بود من کیم؟)

منم سوژه گیر آورده بودم.زنگیدم به هدی.

-سلام.بگو کیو دیدم؟

-چه می دونم.رئیس جمهور.

-نه بابا."زز" اومده استقبال!

-جدی؟!الآن کجاست؟

-اومد به طرف حرم.

-کاش می گفتی هدی سلام رسونده.

-باشه.اگه دیدمش میگم.کاری نداری؟بوووووووووووووووووووووووووووووووووووس.

-بوسسسسسسسسسس

در واقع این پستو گذاشتم تا ازشون تشکر کنم.از همین جا میگم:

آقای"زز" خیلی ماهین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 14:52  توسط پت  | 

سلام.من متم                                                     .

اومدم تا اولين آپمو بذارم.راستش اكثر خاطرات من وپت مشتركه.به جز اتفاقايي كه توي كلاسامون ميفته.پتم چون هميشه توي اينترنته خب اون وبلاگو مي نويسه.پس ازين به بعد هركي آپ كرد از طرف جفتمونه.خب اولين مطلب مطمئنا چيزي نيست جز توصيف قيافم بعد از گرفتن نتايج امتحانا.جاتون خالي باپت رفتيم مدرسه.پت كه از همون اول ميگفت منكه زمين و عربي و رياضيو افتادم!ولي من خيلي اميدوار بودم!

چشمتون روز بد نبينه،تا كارنامه رسيد به دستم چشام4تا شد.نمره ي دين و زندگيم 12 بود!!!

بقيه هم خيلي از حد انتظارم كمتر بود.هيچي ديگه.تابلو شديم رفت پي كارش.تصور كنين جلوي مدير و ناظم!

نمرمو كه ديدم ياد يه خاطره افتادم.(دومين پست وبلاگ) اصلا از همون سال اول دبيرستان من با اين درس مشكل داشتم.اينم از شانس من!جبرو 20 ميگيرم،اونوقت از دين و زندگي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:42  توسط مت  | 

خاطرات انتخابات1

سلام دوستاي گلم.خوبين؟خوشين؟سلامتين؟خداروشكر...

قرار بود بعد انتخابات بيام و داستانها واستون نقل كنم!

هدف ازين آپ فقط نقل خاطراتمونه و اصلا قصد طرفداري از يك نامزد و توهين به بقيه ي نامزدها و طرفداراشون نيست.

راستش من از اول احمدي نژادي بودم.ولي مت طرفدار موسوي بود.قطعا من ومت عمرا راجع به اين موضوع دعوا نكرديم.ماجرا ازون جايي شروع شد كه يه بنده خدايي(يه دوست تهراني به نام .م-ب)كه از اول توي ستاد آقاي احمدي بود،يهو طرفدار موسوي شد!!!خب اين واسم خيلي سنگين بود.تصميم گرفتم يه كاري كنم كه ازين بيشتر از تعداد احمدي كم نشه.

گذشت.من بودم و مت و اصلا خبري از تبليغات و ... نبود.چون ايام امتحانات بود،من و مت و هاني باهم مي رفتيم كتابخونه كه مثلا درس بخونيم!كه البته هر كاري مي كرديم جز اين يه مورد!!!از بس حرف مي زديم كه مسئول كتابخونه بيرونمون كرد!!!خلاصه.توي مسير كتابخونه تا خونه پياده مي رفتيم تا بيشتر حرف بزنيم.

يه روز مت بهم گفت ما باهم درس نمي خونيم.من ساعت2 به بعد ميام كتابخونه كه درس بخونيم.ولي باز من و هاني شروع كرديم!در واقع واضح تر بگم آدم نشديم!

امتحان زبان فارسي داشتيم.صبح ساعت7 اومدم بيرون كه بيام كتابخونه.وقتي رسيدم اونجا ديدم مردم منتظر ورود آقاي احمدي نژاد وايستادن.منم زنگيدم خونه و گفتم الآن مياد و منم مي مونم.ساعت 8 تا 11منتظر بوديم و البته در اين مدت من يه خطم درس نخوندم.آجوم مدام زنگ ميزد كه برو درستو بخون ومنم دروغكي آمار مي دادم كه الآن صفحه ي چندم!

منتظر كه بودم تصميم گرفتم يه زنگ به هدي بزنم تا لجش در بياد من رفتم استقبال.آخه فكر نمي كردم خل ديگه اي جز من پيدا بشه كه وسط امتحانا بياد استقبال!

-سلام هدي جون.كجايي؟

-سلام پت.من رواق امامم!منتظر آقاي احمدي نژاد!!!تو كجايي؟

-منم توي خيابون جمهوري.اومدم سر راهش.

-ايول...وقتي اومد تك بزن بفهمم و آماده شم.

-باشه.زبان فارسي چقد خوندي؟

-صفحه ي اول درس اول!!!توچي؟

خوش به حالت.من همونم نخوندم.

.

.

.

خلاصه.توي اين سه ساعت مدام با هم در تماس بوديم.باباي هدي فرودگاه بود.هدي ازش خبر مي گرفت به من ميداد.منم به مردم توي خيابون!اونجا حس كرم ريزيم گل انداخت و شروع كردم به كرم ريختن سر موسويا!مثلا با عكس احمدي نژاد مي رفتم تو مغازه ي يه موسوي و ازش چسب مي گرفتم كه اون عكسو بچسبونم.اوناهم نمي دادن!

كلي شعار ساختيم واسه لج در آوردن!و البته موفق هم شديم!اون آقايي كه موسوي بود رفت و پشت سزشو هم نگاه نكرد!متم همون موقع زنگيد.

-سلام پت.كجايي؟

-سلام.اومدم استقبال!

-خاك برسرت.برو درستو بخون.

-تو الان كجايي؟

-درس17

-من هنوز هيچي نخوندم.

-خلي ديگه چيكارت كنم؟

.

.

.

.

.

و من بسيار خوشحال بودم!

بالاخره رئيس جمهور تونست بعد 2 ساعت از وسط جمعيت عبور كنه و به ما برسه.آخه فرودگاه غوغا بود.من يكي كه به شخصه فكم افتاد از اون جمعيت.له شدم.وقتي آقاي احمدي اومد و ديدمش رفتم كتابخونه.مت بعد ازظهر اومد و هنوز نصف كتابم مونده بود كه حرفام شروع شد.مت كم بود كه اون دوست تهراني عزيز هم تلفن كردن واسه دعوا.آخه من به دوستش اس داده بودم!خلاصه.وقتي اومدم خونه سه بار ماجراي صبحو تعريف كردم.يه بار واسه خواهرم.يه بار داداشم.يه بارم مامانم.

تا اينجارو داشته باشين تا بعد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 23:28  توسط پت  | 

سلام.شترین؟

امتحانا به رحمت ایزدی پیوستن.ولی شهریور دوباره میان!!!

این مدت که آپ نکردم یه وقت توهم نزنین که درس می خوندم.نه بابا.راستشو بخواین پشت صحنه ی انتخابات فعالیت داشتم!

وای.........

اگه مامانم بفهمه توی راه مدرسه تا خونه چه تبلیغاتی کردم پوستمو می کنه!

خب راستم میگه دیگه.من که هنوز سنم به رای نمیرسه.ولی با این کارام جونمو به خطر انداختم!

نیستین ببینین چه اوضاعی تو مشهده.دعوا سر کاندیدای مورد نظر.زد و خورد و...

اون وقت تو این اوضاع بنده با جرات تمام تبلیغ می کردم.بعد انتخابات میگم واسه کی و چه خاطرات جالبی داشتیم.

فعلا بای تا های

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 13:35  توسط پت  | 

گفتا زکه نالیم که از ماست که بر ماست!

سلام.امروز آپيدم كه ماجراي توپ واستون بگم.موضوع اينه كه دوهفته پيش آقاي "ص" به رياضيا بستني ميده.(اسپايدر)از شانس بد اون روز ساعت آقاي "ص" به آقاي "عگ داده شده بود كه اونم نتونست بياد و عملا ما بستنيو از دست داديم.

منتظر مونديم تا 5 شنبه.ولي آقاي "ص" به خاطر فوت خالش نيومد مدرسه!و ما دوباره بستنيو نگرفتيم!وايستاديم تا همين يه شنبه كه ازش بستني بگيريم.(اولين جلسه ي كلاس بعد از فوت خاله )

كادوي هفته ي پيش (روز معلم) بهش داديم.داشت كادوشو ميذاشت توي جلدش كه بچه ها بهم اشاره كردن.

پت:آقاي "ص" حالا بستني بدين!

"ص": بذار اين از گلوم پايين بره!!!

صداي خنده ي بچه ها....

آقا ما هرچي اصرار كرديم اين آقاي "ص" به روي خودش نياورد.گفت 5 شنبه ميدم!

امروز ما امتحان آمار داشتيم.

قبل از امتحان

پت:بستني لطفا!

"ص":بريم سر جلسه ميدم!

سر جلسه:

"ص": الآن كه نمي شه باشه بعد امتحان!

ما امتحان داديم و تموم شد و "ص" رفت سر كلاس رياضيا ولي بستني نداد.

توي راهرو قبل از ورود "ص" به كلاس رياضيا:

پت و تني چند از دوستان:آقاي "ص" بستني!

"ص":الآن كه گذشت.باشه سال ديگه!!!

هيچي گيرمون نيومد.بچه ها رو به من:پت!تو كه نتونستي از"ص" بستني بگيري!

پت:آره.خيلي خسيسه!!!

در فكر بستني سوختم ولي اين آقاي"ص" ندا.حالشو مي گيرم.

بعد نيم ساعت:بچه ها الآن بهتون بستني ميدم.از طرف آقاي"ص".

-ساناز!پاشو بريم.

ساناز:كجا؟

پت:ميريم از آقاي دروا بستني مي خريم.مي نويسيم به حساب آقاي "ص"!!!

بچه ها:ايول.

-ناراحت ميشه ها.نكن اين كارو پت.

پت:نه بابا.ناراحت شد خودم پولشو ميدم.

من وساناز 33 بستني پيانو خريديم.رفتيم در كلاس رياضيا.

پت:آقاي "ص" ميشه بيايم تو؟

"ص":بله بفرماييد.

من و ساناز با كارتن بستني وارد شديم.

چشماي آقاي "ص" از خوشحالي برق زد.رو كرد به رياضيا:ياد بگيرين.اون كلاسيا واسه من بستني مي خرن.ولي شماها...

پت و ساناز با خنده:ما اينارو خريديم زديم به حساب شما!

صداي خنده و دست رياضيا بلند شد و آقاي "ص" فكش افتاد...بعدش زوركي خنديد!

حسابي ازم رو دست خورد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 17:1  توسط پت  |